تبلیغات
دل نوشته های نیلوفری من... - بهشت کجاست؟!

دل نوشته های نیلوفری من...

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

سیب.عشق.خداااااااااااااااااااااااا 

به آرومی ورق می زنم،یک ، دو ، سه ،..اه بازم قاطی کردم ،دوباره ،دوباره و بازم دوباره.هر چی میشمارم وسطاش که میرسم به هم مبریزه،کلاً همه حساب کتابهام به هم ریخته.امسال چند روز بود؟یک دو سه ...از خواهرم میپرسم و اون جواب میده سیصدوشصت و پنج روز .اما هنوزم نتونستم بشمارمش،هر چی هست رقم روزا از رقم برنامه های به انجام رسیده من خیلی کمتره،شاید افسرده تر شدم...واسه تنها چیزی که هیچ برنامه ای نریخته بودم همین دپرس شدن بود،احساس آدما همیشه همه برنامه ها رو خراب می کنه،شاید یادداشت بعدی توی سال نو باشه شایدم...از کنار خیابون میگذشتم که یه پیرمرده واسه خودش یه بساط کوچیک درست کرده بود و عروسکهای بافتنی می فروخت،چقدر یاد بچه گی هام افتادم آخه منم یکی از این عروسکها داشتم،فکر کردم یعنی هنوزم کسی هست که این عروسکها رو بخره؟یا هنوز بچه ای وجود داره که از بین این همه عروسکهای رنگارنگ با این عروسکها بازی کنه؟بعدش به خودم نهیب زدم هی دختر خیلی ها هستن که این شب عید هیچ دلخوشی ندارن و خیلی از بابا ها هستن که این روزا و شبا که همه خوشحال خرید عید هستن شرمنده خانوادشون هستن و این عروسک محقر بافتنی میتونه دنیای یه دختر بچه باشه.هیچ وقت روزای پایانی سال بازار نمیرفتم و خریدم رو موکول می کردم به اواخر فروردین ،همیشه قلبم می سوخت وقتی یه بابا رو میدیدم که چند تا بچه قد و نیم قد دورو برش بودن و فقط به ویترین مغازه ها خیره میشدن و جرات پا گذاشتن توی مغازه رو نداشتن.وای خیلی درد ناکه ،حد اقل برای من.میگن یه روزی میاد که هیچ کسی گرسنه و بیچاره نیست و همه دلها شاده...همیشه دعا میکنم زودتر اون روزا برسه

بعضی وقتا یه چیزی مثل آبشار از احساسم سرازیر میشه و سعی می کنم یادداشت کنم و مثل الان:

من از تارک نقره ای آغوش نگاهی بلند

تکیده شدم...

بر کران شکاف های خشکیده ی

            مزرعه ی ،نمی دانم کدامین بذر آفت زده!!

بخدا دهانم بوی سیب نمیدهد...

گناه که(کی)به گوشه دامان پاکم نوشته شد؟!

مسیر بعدی ام از اینجا به دوزخ است!

«بهشت کجاست؟؟»

نرگس -الف


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 11:22 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |


Design By : Pichak