تبلیغات
دل نوشته های نیلوفری من... - جایگزینی خر و گاو با زانتیا!!!!

دل نوشته های نیلوفری من...

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

24 سال پیش یه روز تابستونی رفتیم واسه داییم خواستگاری ،اون موقع ما اصفهان زندگی میکردیم. خونه عروس خانم توی یکی از دهات های اصفهان بود ،یادش بخیر من و خواهر بزرگترم هم دنبالشون رفته بودیم.نمی دونید اون روز خواستگاری چه آتیشی سوزوندیم ،این دهاتی که ازش صحبت می کنم بعد از دهاقان اصفهانه و توی راهش یه پادگانه که سربازها دیدبانی میدن ،اون روز من و خواهرم از اولی که دیدبانی های پادگان شروع شد یکی یکی واسه سرباز ها دست تکون می دادیم و اونا هم واسمون دست تکون می دادن .وقتی رسیدیم خونه عروس خانم من و خواهرم رفتیم دنبال کنجکاوی و بازی ...خلاصه هی گشتن و هی گشتن آخرش پشت حیاطشون یه جایی پیدا کردیم که آخور خرشون و آغل گاو گوسفنداشون بود...حالا دیگه موقع بازی ما رسیده بود ،اینقدر اذیت خر بیچاره کردیم اینقدر با لوبیا (محصولاتشون که اون کنار توی انبار گذاشته بودن) تو سر گاو و خره زدیم که سرو صداشون در اومده بود...دست آخر هم یه چوب آتیش زدیم انداختیم تو آغل گاوه،خلاصه خره و گاوه حسابی رم کرده بودن ما هم غش غش می خندیدیم...بیچاره برادر عروس اومد آتیش رو از آغل گاوه در بیاره که چشمتون روز بد نبینه گاوه دست بیچاره رو کرد تو دهن و جوید ،همون روز خیلی دلم واسه پسره سوخت چون انگشتش له شد و الان پیش خودم میگم خوبه که انگشتش قطع نشد وگر نه الان کلی ناراحت بودم...

پنچ شنبه واسه تعطیلات رفتم اصفهان و روز جمعه با خواهرم و دختر داییم رفتیم ده زنداییم،جاتون خالی خیلی خوش گذشت از همون اول به یاد 24 سال پیش واسه سربازا دست تکون دادیم او نا هم خوشحححححال واسمون دست تکون میدادن،رسیدیم خونه مادر زن داییم و کلی تو حیاطشون گشتیم اما دیگه خرو گاو نداشتن ...پیشرفته شده بودن به جای خر و گاو و گوسفند یه زانتیا داشتن و به جای دار قالی که قبلاً توی اتاقشون بود حالا آنتن ماهواره داشتن...

خلاصه خیلی خوش گذشت و به یاد قدیم کلی آتیش سوزوندیم...


نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1389 ساعت 09:20 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


Design By : Pichak