تبلیغات
دل نوشته های نیلوفری من... - قایق کاغذی

دل نوشته های نیلوفری من...

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

مهربانتر به آسمان نگاه کن،به زمین، به خانمی که در صف اتوبوس به تو تنه میزند، به کودکی که پایت را لگد میکند تا زود تر از تو سوار اتوبوس شود، چقدر عاشقانه نگاهشان میکنم،دلم میگیرد برایشان،می دانم در چه مهلکه ای می سوزند، نمیتوانم کاری برایشان کنم جز نگاهی مهربان، آخر تمام دارایی ام همین است . گاهی آنقدر احساس قرابت میکنمشان که هوس میکنم هزاران بوسه نثارشان کنم ...وقتی به هم دروغ میگویند و به هم اعتماد نمیکنند، وقتی به همدیگر رحمی نمیکنند، وقتی برای یکدیگر تره هم خرد نمیکنند،وقتی به هم نگاه نمیکنند،وقتی جیب هم را نامحسوس میزنند،وقتی حق کودکان همدیگر را میخورند و یک آب خنک هم رویش ، وقتی وقتی وقتی...دلم بیشتر برایشان میسوزد، نمیدانند چه لحظاتی را از دست داده اند،و نمیدانند شیدایی اینچنین دارند و تو هر که هستی و در هر دیاری با هر کیش و مذهبی، بی شک مهر نگاه عاشقانه ام در پی توست...چقدر برایت حرف ها دارم...اما اینروزها کسی وقت ندارد همه در فکر قیمت طلا و سکه اند...

عرصه دنیا برایم تنگ تر از همیشه شده است و نمیدانی چرا دلتنگ ترم و دلم میخواهد سوار برقایق های کاغذی کودکی ام شوم و بروم به دور دستها،آزاد شوم و رها و بدَوَم میان درختهای سر به فلک کشیده ی چند هزار ساله و پایم چنان رطوبت زمین را لمس کند که تمام سلولهایم سیراب شوند،چقدر این روزها تشنه میشوم...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت 01:04 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |


Design By : Pichak