تبلیغات
دل نوشته های نیلوفری من...

دل نوشته های نیلوفری من...

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

دلتنگی های من انگار تمامی ندارد، انگشتانم فقط به غم می روند...
و نگاه های تو...پر از حرفهایی ست که نمی دانم چرا جان نمی گیرند؟!
تقدیر را چه مرموزانه نوشته اند که هر چه میکنم سر در نمی آورم.
خسته ام ، از همیشه بیشتر... چه ملتمسانه ریه هایم استراحت می خواهند...

نوشته شده در جمعه 18 دی 1394 ساعت 12:24 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/130/388258/sis579_354.jpg
بعضی وقتا تنها خدا میتونه کمک کنه...اما نمیدونم چرا اون هم دربغ میکنه!!!

وقتایی که خودت هم جز اون سراغ کسی نمیری...
میدونی که باید اون بخاد،خودشم میدونه اما بازهم دریغ میکنه!!!
اعتقاد به حکمت و قسمت آزار دهنده ست...تورو تبدیل میکنه به هیچ و پوچ...
من تلاشم رو میکنم اما ...حرکت بی برکت!
احساس تحبس الدعائی بهم دست داده...خیلی بده.
بنظرت تحبس الدعاء شدن هم میتونه یه نوع آزمایش باشه؟آزمایشه سختیه...
همه چیز روتینه.خسته کننده و ملال آور.تغییر امکان پذیر نیست.تلاش ها به جایی نمیرسه.
آدمها بخل می ورزن و قفل ت میکنن.
سرم درد میکنه.احساس میکنم رگ های پیشانیم خشک شدن.
هوا ابر بود.باران نیومد.دلم بدجور باران میخواست.آسمانه بخیل...


نوشته شده در شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 08:16 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/130/388258/nilofar.jpg

دوستانی دارم که مرا میشناسند و ...نمیشناسند...

می گویند دوستم دارند و ...ندارند....

اشکم ، دلم ، نگاهم حتی قسم راستم را باور ندارند...

خداوندا تو برای من کافی هستی.

حسبی الله و نعم الوکیل.

تمام.


نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 12:53 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

 

کنار آبشارهای کاغذی،مهربانترین نامه را به مادرم،جانم،عشقم،بر صفحه اول چشمانم ،وعده داده ام.

حالا نفس بر می آورم، نه ،نه ، نفس نفس میزنم برای بوی مادرم،بوی زندگی،بوی بودن،وای چه خانه بوی خوبی میدهد.همیشه باش .همیشه.

امروز نه،فردا نه،که همه روزهای زندگیم روز مادر است...

تقدیم به همه مادرهای دنیا...

نرگس -الف(رها)


نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین 1393 ساعت 12:18 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

 

 

 

سردرگم  لحظه های سرد

                   دانه بر میچینم از دهان گنجشکها گرسنه

بهار در دور دست ترین نقطه افق

انگار هزاران سال نوری با من فاصله داری...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1392 ساعت 11:44 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/130/388258/bitafavot.jpg

دیشب یه خواب خوب دیدم.توش یه حس خوب بود.یه آدم بود.نگاهش رو میفهمیدم.و چقدر زیبا بود.پشت سرش راه می رفتم.اخر هم سوار اتوبوس شد و من جا موندم.از خواب که بیدار شدم گلو درد داشتم.دوباره سرما خوردم...خسته شدم از سرماخوردگی.مثل یک مهمون ناخوانده ست برام.امسال زیاد به من سر زد.نمیدونم این چرندیات اصلا ارزش خونده شدن توسط تو رو داره یانه.این روزها در انتظار گذشت.اما انتظار هم مثل همه چیزهای دورو برمون تاریخ انقضاء داره و بعد از مدتی به یک عادت تبدیل میشه و دیگه معنای انتظار رو نداره و میبینی که دیگه منتظر نیستی و دچار یک حس خنثی شدی...


نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 08:26 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/130/388258/hasrat.jpg

رویایی در ذهنم می پرورانم که تو را دارد

شمایلت را

و چشمانت را

و نگاه هایی که سالیان است در حسرتشانم

تو آمده ای؟

فقط یک نشانه...!  برایم نشانه ای بفرست ...

نرگس الف ( رها)


نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 02:05 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/imgHeroFeelingSad.JPG

خسته ام و چقدر خواب آلوده، بی هدف ، ناامید که باشی زندگی رنگی جز سیاه و ...نمیتوانم بگویم سفید  ، ندارد.دچار روز مرگی شده ام.جای جدید تختم را دوست ندارم، دنج است اما...نمیدانم... اذیتم میکند .ذهنم را رها کردم تا هر چه میخواهد بنویسد.دلم گرفته بود دیشب.گریه کردم  .میدانستم صبح چشمانم ورم میکند اما مهم نبود..چقدر دوست دارم مدتی استراحت کنم.نه اینجا، در کلبه رویایی ام.چقدر دلم طبیعت میخواهد.دلم  نان محلی با صدای خروس میخواهد اول صبح.دلم بوی گیاه میخواهد و بوی شبنم .حق با دلم است که هی میگیرد.چقدر چیز میخواهد و من نمیتوانم تامینش کنم.اما مقصر من نیستم.تویی که نیستی و چقدر آمدنت را به تعویق انداختی.



نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 08:43 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://nilofar62.persiangig.com/girl%20in%20window%20of%20hope%281%29.jpg

برف می بارد بی امان .

           تو نیستی...

                    نیامدی...

چشمانم هرروز براهت شلنگ و تخته می اندازد .

ساعت به وقت دلم دیر می شود ، بیا...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 02:22 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/248473_438984039476896_898192064_n.jpg

به نام خدا

از اونجایی که من یه خواهر کوچولو دارم ( نه اونقدر کوچولو ها ،مثلا ...سه سال از خودم کوچکتر) و دوباره از اونجایی که کوچکترها  نسبت به بزرگتر هاعلاقه بیشتری به تشکیل خانواده دارن،خواهر من هم تصمیمش رو گرفت و به جرگه متاهلین پیوست.


خیلی از هماهنگی های عروسی با خانواده ما بود به واسطه اینکه خانواده شاه داماد همشهری ما نبودند و اهل یک استان دیگه بودند.

خلاصه جان خواهر ،جونم براتون بگه که ، شب قبل عروسی که انگار خونه ما ماتم سرا بود ،بابا جونم که از اتاق خوابشون کوچ کردن به سالن و رخت خواب مبارکشون رو جلو تلویزیون پهن کردند و ساعت 10 شب چراغا رو خاموش کردن و تلویزیون رو هم خاموش کردن و گفتن برید بخوابید دیگه!!!! گفتم پدر من فردا شب ، داماد یکی دیگه ست شما چرا اینقدر استرس دارید آخه!!! خلاصه کلی خندیدیم و باز هم از اونجایی که اتاق من مرکز تجمعات مخفیانه و خواهر و مادریه ،خواهران عزیز و مادر گرام به همراه بساط چای و آجیل به اتاق من نقل مکان کردن و تا پاسی از شب به مذاکره مشغول بودیم.

بعد از همه این صحبتها روز عروسی رسید و کم کم شب عروسی .جای همتون سبز باشه خیلی خیلی خوش گذشت .

بعد از اتمام عروسی تازه فهمیدم چه فاجعه ای به بار اومده و خواهر دسته گلم رو دارن میبرن .تا نیمه های راه تنم گرم بود اما نزدیکی خونه عروس خانوم که رسیدیم دیگه طاقتم طاق شد و اشک بود که سرازیر شد .خلاصه تا برگشتم خونه که دیگه اشکم بند نیومد.آخه میدونی آدم یه حس خاصی به خواهر کوچکترش داره ، همیشه فکر میکنی حامی اون بودی و در مورد خواهرم واقعاً هم همینطور بود و من از بچه گی هواشو داشتم و حالا خیلی خیلی نگران بودم.

خواهرم عروس شد و من تنها تر شدم.دیشب تا 4 صبح خوابم نمیبرد .تازه الان تنهاییم رو درک کردم.حالا با دلتنگی های دو چندان شده چه باید کرد؟؟!...
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 11:55 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/negah.jpg

نگاهم مٍهــــر می خواهد...
                     و عشـــق
     و تو را ...
         که بمانی برایم
                      و هیاهــــو
 در همهمه ی کابوس های مکرر بی صدا...


نرگس -الف(رها)


نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1392 ساعت 08:54 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/nlofar.jpg

میدونی چند وقته چیزی ننوشتم، بعد از ماه ها فکر میکنم وقتشه چیزی بنویسم، اما میترسم حس و حالم مثل قبل باشه ،از تکرار و حرفهای تکراری بیزارم، از اینکه بگی هوووو بازم این حرفای تکراری.

چیزی ندارم بگم فقط:

اگر از حال ما می پرسی ...گلایه ای نیست، هوا خوب است ، باران نمی آید ، حال من و دلم هم خوب ،ملالی نیست جز دوری باران.

این پست رو صرفاً واسه دوستان عزیزم مینویسم که نگران احوالم هستن و مدام کامنت و یادداشت میگذارن و ابراز نگرانی از غیبت طولانی ام می کنن.دوستتون دارم و قلبم سرشار از محبت شماست...



نوشته شده در دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 08:55 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/baghenilofari.mihanblog.com111222333.jpg

دوستانم دراینجا می آیند و می خوانند و مینویسند چرا غمگین می نویسی؟!آخر چه بنویسم که شاد باشد؟چه چیز شاد کننده ای میبینم که خوشحالم کند و در موردش بنویسم.شاید دلتنگی های من آنقدر زیاد شده که دنیای پیرامونم را فرا گرفته است.روزها و ماه هاست دلم گرفته است ...دیگر مریض شده و خوب نمیشود...باد سردی میوزد مثل هوای این روزهای من،دستانم پاهایم یخ زده اند از درون قلبم...خدا هم انگار به خواب زمستانی چند ساله رفته است...بیدارشو...دیگر خیلی دیر است...چرا چشمانت را بسته ای؟؟؟

قلب صنوبری ام می تپد عجیب

بسان کودکی پریده از سر درخت

در بطن های دلم  مدام ضجه میزنم

اما این صدا که به جایی نمیرسد

اغشته به خون ،اشک ها سروده ام

نرگس-الف(رها)




نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 07:56 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

مهربانتر به آسمان نگاه کن،به زمین، به خانمی که در صف اتوبوس به تو تنه میزند، به کودکی که پایت را لگد میکند تا زود تر از تو سوار اتوبوس شود، چقدر عاشقانه نگاهشان میکنم،دلم میگیرد برایشان،می دانم در چه مهلکه ای می سوزند، نمیتوانم کاری برایشان کنم جز نگاهی مهربان، آخر تمام دارایی ام همین است . گاهی آنقدر احساس قرابت میکنمشان که هوس میکنم هزاران بوسه نثارشان کنم ...وقتی به هم دروغ میگویند و به هم اعتماد نمیکنند، وقتی به همدیگر رحمی نمیکنند، وقتی برای یکدیگر تره هم خرد نمیکنند،وقتی به هم نگاه نمیکنند،وقتی جیب هم را نامحسوس میزنند،وقتی حق کودکان همدیگر را میخورند و یک آب خنک هم رویش ، وقتی وقتی وقتی...دلم بیشتر برایشان میسوزد، نمیدانند چه لحظاتی را از دست داده اند،و نمیدانند شیدایی اینچنین دارند و تو هر که هستی و در هر دیاری با هر کیش و مذهبی، بی شک مهر نگاه عاشقانه ام در پی توست...چقدر برایت حرف ها دارم...اما اینروزها کسی وقت ندارد همه در فکر قیمت طلا و سکه اند...

عرصه دنیا برایم تنگ تر از همیشه شده است و نمیدانی چرا دلتنگ ترم و دلم میخواهد سوار برقایق های کاغذی کودکی ام شوم و بروم به دور دستها،آزاد شوم و رها و بدَوَم میان درختهای سر به فلک کشیده ی چند هزار ساله و پایم چنان رطوبت زمین را لمس کند که تمام سلولهایم سیراب شوند،چقدر این روزها تشنه میشوم...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت 01:04 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/baghenilofari.mihanblog.com236.gif
نگاهت را که بدزدی
پایان فصل ها نزدیک می شود
پینه دوزیِ ستاره های دیده گانم
  ناشیانه پژمرده است و بوی یخ می دهد
بگو بهار نیاید
تکرار مرثیه فصلها بی نتیجه است
یعقوب نابینایِ من
ببین نفس نمیکشد!

حالا که یوسف براه جفا به کنعان نظر نکرد

عیسی براش بیاورید تا زنده اش کند

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت 09:34 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/2.jpg

حالا دیگر پوست تنهاییم کلفت شده
و خو کرده ام به فرو خوردن دردهای دلم
در بازار سنگ فروشان ویلان و سرگردان
کجاست سنگ صبور من؟؟!!
نمیدانم تو از کدام رگ گردن به من نزدیکتری که اینهمه دور...؟؟
سالیان است از من بیخبری
بار الاها دیگر بس است، خسته ام،تنها ترم بگذار
...
نرگس-الف(رها)


نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 12:24 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%20%D8%B9%D8%B4%D9%82%207.jpg
اینچنان متلاشی شد پیکر لبخندهای دو روزه ام
هوا وقتی سرد است چگونه گرم باشم؟!
                                    چگونه شاد؟!
گونه هایم از اشک های معطل ِ یخ زده ، منجمد
                                               لبانم دوخته .
دیگر چه بگویم؟
حالا خوشبختی فرسنگ ها دورتر از شعر من
                     در تب آغوش مهربانی ، خفته
و خدا هم مرا ریشخند می زند!
چرا؟ چون جایزه ام حرمان بود!!!

نرگس-الف(رها)

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391 ساعت 08:40 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


http://nilofar62.persiangig.com/image/baghenilofari.mihanblog.com22222.jpg


دلــــم که تنگ شود یادت را نگـــــاه می کنم
قاب خالیت در قلبـــــم جا مانده است و بوی تـــــرا می دهد
شهر پر آشوب دلـــــم تظاهرات حضور تــــوست
                                              که بی تــابـــم می کند
بهـــانه روی بهـــانه
رفتن بهانه نمیخواهد
                    کافیست دلـــت اینجـــا نباشد...

نرگس-الف(رها)

نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر 1391 ساعت 08:10 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |



قلبــــم که می لـــرزد ، چشمانــــم درشت تـــر می شود
درین شبهــــای ســـرد ، آه سرد مثل چـــای داغ می چـسبد ،
                                                                     به استخـــــوان
این روزها چه خستــــه ام
واهمه ی نبودنت
           جبروت آسمان را به رخ می کشد.
حیــــــف نمی دانی...

                                ***

رگ های تشنـــــــــه ام در هم پیچیده اند
                    و این اعتیـــــــاد لعنتی روحــــــــــم را عزادار میکند
"خداونــــــد مــــــــــن "  ، چــــرا "بیکار " نشسته ای؟
                                    "منــــــــم" ، شاعـــــر شعر های خاکستری
                   چرا برایم دعـــــا نمی کنی، اجـــــابتی ، حـــــــرکتی...

                           ***
از صبـــــــــح می ترسم
          شاید بیــــــــــدار شوم
                   و تو تمـــــــــــام شـــــــــــوی...
نرگس-الف(رها)


نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر 1391 ساعت 09:57 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/image/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%862.jpg

وقتی وارد شدی تمام معصومیت یک زن روستایی در چشمانت می درخشید.شکوه داشتی از غول های آهنی که سرازیر خیابانها شده اند و جوانها را به سینه قبرستان می فرستند،از روستاییان که چرا هی بچه می آورند، چقدر دنیا برایت تنگ شده بود،درکت نمیکنم،چقدر فکر های جور و واجور در ذهنت داشتی و فکر میکنی با اینها میشود چیزی را اصلاح کرد،سراغ رئیس مجلس را در اداره کوچک ما میگیری، و آدرس دولت را از من می پرسی،آخر چه بگویمت؟؟؟کودک مظلومت که مثل عروسک کوکی دور خود می چرخد و یک بیت شعر قدیمی که شاید متعلق به زمان کودکی ام باشد را زمزمه میکند،می دانم غم نان چه فشاری بر کمرت آورده،غم سرپناهی امن تا زمستانها سقفش هراست ندهد.تنها اسم روستایت را یاد گرفتم"باران"همه به تو خندیدند اما چقدر برای من جدی بودی .من در دنیایی زندگی میکنم که غم نان ندارم ،سرپناهم امن تر از حد تصورم است،و همه چیز خوب است،اما تو چه؟کی قرار است آسوده باشی؟میدانم زیر این آسمان بزرگ خدا جا برای همه هست اما اگر بگذارند...



نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 10:56 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |


Design By : Pichak

('s'+'e'+'o').style.display='none';